موضوع:مصاحبه ها
نویسنده:خبرگزاری ها
تاریخ:1398/07/13 10:26:19 ق.ظ



در جلسه نقد کتاب فرمانده عتقیق چه گذشت؟

درخشنده: فرمانده عتیق روایتی از یک فرمانده دلیر است که جلوی دشمن ایستاد
 

به گزارش روابط عمومی مدیریت فرهنگی هنری منطقه 6 و فرهنگسرای سرو نشست نقد و بررسی کتاب فرمانده عتیق با حضور ابوالفضل درخشنده روز سه شنبه 9مهرماه در فرهنگسرای سرو برگزار شد

اولین منتقد برنامه، مهناز تولیده بود و گفت: این داستان با استفاده از تکنیک قاب‌بندی نوشته شده قاب بزرگ که قاب جنگ است و قاب‌های دیگری که در بین آن قرار می‌گیرد. نویسنده زاویه‌دید دانای کل را انتخاب کرده است که با این تکنیک کاملاً هم‌خوانی دارد و صحیح استفاده شده است. در قسمت اول داستان، ما مقدمه را با عمل داستانی می‌بینیم: جایی که حاج‌داوود برای خرید نان از خانه می‌آید بیرون و صدای انفجار را می‌شنود و عکس‌العمل‌هایی که در این حالت به او دست می‌دهد. یکی از مواردی که در مقدمه به آن اشاره شده است، نماد است؛ نماد نخل که حاج‌داوود نخل‌هایی را می‌بیند: «نخل‌هایی که قد علم کرده و چون سربازان جان‌به‌کف، سینه را مقابل دشنۀ دشمن سپر کرده‌اند...» در اینجا استفادۀ به‌جا از نخل‌ها و ایستادگی صورت گرفته است و در ادامه همین نماد را به‌عنوان نماد زایش هم معرفی کرده‌اند: جایی که حاج‌داوود با خودش می‌گوید: «این دشمن سر از نخل‌ها بریده، انگار ذات این دشمن رزل سربریدن است و زندگی را هرچه که زندگی می‌بخشد، دریغ‌کردن.» البته این توصیف‌هایی که استفاده کردند، برای آماده‌سازی ماست برای اتفاقی که قرار است بیفتد؛ ولی این توصیفی که اینجا برایتان خواندم، درمورد بریدن سر نخل‌ها بود. ما در خوزستان و در جنگ هشت‌ساله، ما سربریدن نخل‌ها را نداشتیم، بلکه سوختن نخل‌ها را داشتیم. در خوزستان نخل‌ها سوختند، سر بریده نشدند و این نکته‌ای بود که به‌نظر من باید توجه می‌شد. نماد سوختن یعنی بمباران هوایی. سربریدن، این را به ذهن می‌رساند که جنگ تن‌به‌تن بوده است. درصورتی‌که جنگ ما جنگ با سلاح بوده است و... .

در ادامه، نویسندۀ داستان «نخل‌های زخمی» نجمه ولی‌پور گفت: قالب نگارشی مورد استفادۀ ما مستند داستانی بود. در این قالب نگارشی نویسنده حق دخل و تصرف در مستندات و واقعیت‌هایی که در خاطرات شهید رخ داده است، ندارد و فقط می‌تواند در حواشی و توصیفات انجام‌شده در روایت داستانی، از ذهن‌گرایی‌های خود استفاده کند. سپاسگزارم از وقتی که برای این داستان گذاشتید. نکاتی که فرمودید، یادداشت کردم. ان‌شاءالله که بتوانم در داستان‌های بعدی‌ام استفاده کنم. در مورد دریافت فکر اولیه باید عرض کنم، ما قبل از ماه رمضان سال۹۶ این توفیق را داشتیم که اولین ملاقات را با خانوادۀ شهید داشته باشیم. مادر شهید، خانمی بسیار مهربان و خونگرم بودند و با لهجۀ شیرینشان برای ما از خاطراتشان صحبت کردند و همان‌طور که مستحضر هستید، به‌خاطر رشادت‌ها و مدیریتشان در زمان جنگ، به فرمانده‌عتیق شهرت پیدا کردند. برایمان از درِ خانه‌ای که همیشه به‌روی همسایه‌ها باز بود گفتند و از سفره‌ای که همیشه پهن بود. در زمانی که مردها می‌رفتند برای دفاع و فرزندان و همسرانشان را در خانه تنها می‌گذاشتند، این خانم بزرگوار در خانۀ خودش به آن‌ها پناه می‌دادند و مأمن امنی را برایشان مهیا می‌کردند. خواهر شهید، هر موقع صحبت از آقامجید می‌شد، چشمانشان پر از اشک می‌شد. آقامجید در دوران دفاع مقدس نوجوان پانزده‌ساله‌ای بودند.

دومین منتقد برنامه، نسیم دیلمقانی بود. او گفت: دو ویژگی عمدۀ داستان در مقابل سایر قالب‌های نگارشی بهره‌گیری از تخیل و احساس‌برانگیزی است که داستان موردنقد بهرۀ کمی از این دو ویژگی برده است. همچنین وظیفۀ اصلی هنرمند داستان‌نویس انتقال موضوع نیست؛ بلکه زیبا انتقال‌دادن آن است. نثر موجود با وجود سادگی و روانی از زیبایی کم‌بهره است. داستان با مقدمۀ داستانی آغاز می‌شود. تماس تلفنی از بیمارستان باعث برهم‌خوردن تعادل شده و داستان با آغاز کشمکش مریم با خود وارد تنه می‌شود. فکر اولیه می‌تواند قابلیت گسترش داشته باشد؛ اما درگیری ذهنی برای خواننده ندارد. زاویه‌دید نویسنده در برخی از قسمت‌ها محدود به ذهن مریم است و در برخی جاها نمایشی می‌شود. شاید اگر زاویه‌دید محدود به ذهن اسیر عراقی می‌بود، داستان قابلیت گسترش بیشتری می‌داشت. در مورد ویژگی‌های نثر خوب داستانی، نثر یکدستی بود و کلمات باهم تناسب داشت و ساده‌نویسی رعایت شده بود. کلمات با زبان روایت و شخصیت داستان هم‌خوانی داشت. بهترین و منطقی‌‌ترین راه شناخت افراد و شخصیت‌های داستانی و پیشبرد روند داستان، استفاده از گفت‌وگوست. و...» وی در ادامه فرمود: «در جملۀ «برای لحظه‌ای به آب حوض کوچک حیاط خیره ماند و در آبی که در دست باد تاب می‌خورد، چهرۀ آرام برادرش مجید را دید و...» نویسنده به‌زیبایی از توصیف ذهنی استفاده کرده است. در جملۀ «مریم یاد لبخندهای مجید افتاد» و همچنین در جملۀ «یک‌آن چهرۀ آرام برادرش مجید را دید» از تکنیک یادآوری ذهنی استفاده شده است که توانسته به جذابیت داستان و افزایش سرعت داستانی کمک کند. پیام داستان پیام در داستان حاوی جهت و نتیجه‌گیری می‌باشد و برخاسته از عقاید و بینش نویسنده نسبت‌به موضوع داستان است. نویسنده به‌صورت غیرمستقیم عمل وظیفه‌شناسی و شاید ورای انسانی یک گروه از پرسنل بیمارستان را به نمایش گذاشته است. و...

در ادامه، نویسندۀ داستان «زمان جنگ» پروین افتاده گفت: شاید دفاع من در همۀ آن مستنداتی باشد که در آن جلسه شنیدیم. خواهر شهید اشاره کردند که پرفسور نواب که استادشان بودند و در بیمارستان جراحی می‌کردند، همیشه پاپیونی به گردنشان داشتند. شاید اشکالاتی که در داستان وجود دارد به این دلیل است که داستان واقعی نوشته شده است و این واقعیت اجازه نداده که من به‌عنوان نویسنده بخواهم تخیلم را آزاد بکنم و بگذارم خیلی جاها برود و نکاتی را در نظر بگیرد که شاید به باورپذیری این داستان بیشتر کمک می‌کند. دربارۀ فکر اولیه، خواهر شهید همین ماجرا را تعریف کردند و برای من جذاب بود و دوست داشتم این ماجرا را به‌شکلی بنویسم که پیامی هم در آن باشد و سعی کردم با ارتباط بین ساعت‌ها، ساعت مچی‌ای که از کار افتاده بود و ساعتی که روی دیوار بود و بعداً افتاد و شکست، پیامم را منتقل کنم که ما به‌عنوان مسلمان داریم باهم زندگی می‌کنیم و هیچ مشکلی باهم نداریم؛ اما در برهه‌ای از زمان جنگ صورت گرفته و در مقابل هم قرار گرفته‌ایم.

سومین منتقد برنامه راضیه‌سادات خلدی‌نسب در نقد داستان «در امتداد تو» به قلم سرکار خانم قدیانی صحبت‌های خود را این‌گونه مطرح کرد و گفت: به‌شخصه متشکرم از شما نویسندگان این مجموعه که تاریخ نانوشتۀ دوران دفاع مقدس را به قلم هنرمندانۀ خودتان به رشتۀ تحریر درآوردید. داستانی که خانم قدیانی نوشته‌اند، با روایت منقول آغاز شده است و ما را وارد فضای اولیۀ داستان می‌کند و بعد از آن وارد ذهن شخصیت اصلی، مریم، می‌کند. باتوجه‌به‌اینکه در زمان گذشته وارد فضای داستانی می‌شویم، متوجه می‌شویم که داستان با زاویه‌دید تک‌گویی درونی و تلفیق نمایشی روایت شده؛ اما این زاویه‌دید تک‌گویی درونی به‌خاطر اینکه افعال گذشته داخلش استفاده شده است، به نظر من به پی‌رنگ داستان آسیب زده است و قابل‌پیش‌بینی کرده است برای خواننده که ما می‌توانیم متوجه بشویم که آقامجید در فضای داستان نیست و در ذهن خواهرش است. روایت راوی شخصیت اصلی داستان باعث افزایش سرعت داستان شده است. اگر این داستان با روایت زاویه‌دید سیال ذهن که یادآوری خاطرات پراکندۀ شخصیت مریم با دیدن اشیای مختلف در خانه یا دیدار برادر بزرگ‌ترشان آقاحمید، خاطرات برایشان تداعی شده و نوشته می‌شد، به نظر من ریتم داستان مناسب‌تر بود و شخصیت‌پردازی بهتری را از شخصیت‌های داستانی می‌داشتیم.

در ادامه، نویسندۀ داستان «در امتداد تو» گفت: در اینجا و در این لحظه باید قدردان باشم که این توفیق نصیبم شد من هم در این پروژه سهم ناچیزی داشته باشم.برای هر هنرمند و نویسنده‌ای (البته خودم را به‌دور از این القاب می‌دانم) این موهبت بزرگی است که در رزومۀ کاری خودش ازاین‌دست فعالیت‌ها داشته باشد و باعث برکت قلم یک نویسنده خواهد شد.استاد بزرگوارمان در آغاز این پروژه جمله‌ای را فرمودند: «ما با یک شهید زنده در ارتباط هستیم.» همین یک جمله کافی بود تا در ذهن ما چالش‌برانگیز باشد و به این فکر کنیم که مسئولیت ما دوچندان می‌شود. البته قلم شیوای دوستان دلگرمی ما بود. وقتی با مادر بزرگوار شهید که الان در در بین ما نیستند و خداوند قرین رحمتشان کند، دیدار داشتیم، از وجود بابرکت و نازنین ایشان بسیار فیض بردیم و ایشان انگیزۀ اصلی نوشتن این کتاب بودند. به ‌هر تقدیر، ما هر زمان که اراده می‌کردیمة می‌توانستیم این عزیزان را ببینیم و از بیاناتشون استفاده ببریم. ما نگران بودیم که چطور می‌توانیم روایتی به‌جا و درخور داشته باشیم دررابطه‌با این خاطرات ارزشمند. و چطور می‌توانیم کاری بکنیم که به دل این عزیزان در وهلۀ اول بنشیند. حقیقت، من از زاویه‌دید دیگری به قضیه نگاه کردم. الان در زمان دیگری هستیم که باید به‌یاد بیاوریم زینب کبرا(س) خواهرانگی را در حق برادرشان تمام کردند و ما هم از این جنس خواهرانگی کم نداشتیم. و چه کربلاهایی که در این ایام جنگ تحمیلی و همین اواخر بر جوانان ما نگذشت و چه خواهرانی که به سوگ ننشستند

چهارمین منتقد برنامه شعله همیلی با ارائۀ خلاصه‌ای از داستان «آیلار» به قلم نجمه ولی‌پور به نقد و بررسی اثر پرداخت و گفت: به نظر من، این داستان اقتباسی است از خاطرات فرمانده‌عتیق و همکاری او با پرستارانی که در منطقۀ جنگی‌ هستند. فکر اولیه باتوجه‌به زمان خاص یعنی جنگ تحمیلی، مکان خاص یعنی اندیمشک، و هم‌نشینی با افراد خاص یعنی فرمانده‌عتیق نشئت گرفته. نویسنده از زاویه‌دید دانای کل همه‌چیزدان استفاده کرده است که از همه‌جا و همه‌چیز اطلاع دارد.از تلفیق سیال ذهن هم استفاده شده است؛ چون آیلار با دیدن فرمانده به‌یاد فرمانده‌عتیق یعنی مادر خودش در خانه می‌افتد. و در جایی که آیلار چهرۀ جوانی را بدو ورود به بیمارستان، در اتاق عمل بر اثر خوردن ترکش عملش می‌کنند، اما منوچهر به کما می‌رود: با دیدن چهرۀ خونی منوچهر به‌یاد چهرۀ خونی پدرش می‌افتد. از زاویه‌دید نمایشی هم استفاده کرده‌اند در جایی که می‌نویسند: «دختری سبزه‌رو با چشمانی خرمایی و لب تمشکی‌رنگش که لبخندی روی‌ آن نقش بسته بود.» از تکنیک گفت‌وگو هم بسیار زیبا استفاده کردند. از اتمسفر داستانی بسیار به‌جا استفاده شده، چراکه فضای حاکم بر داستان (فضای جنگ) را توصیف می‌کنند: در ادامه، نویسندۀ داستان «آیلار» عنوان کرد: برای اینکه بتوانم بخشی از خاطرات شهید و حوادثش را در قالب داستان بگنجانم، تصمیم گرفتم شخصیت آیلار را وارد داستان کنم باتوجه‌به اینکه یکی از پرستارهایی که آمده بودند، از گنبد کاووس بود. اسم آیلار را هم باتوجه‌به آن منطقه انتخاب کردم. تخیل من در حواشی وارد شد؛ اما وقایعی که رخ داده، همه عین مستندات نوشتم. درمورد شیرزن بودن فرمانده‌عتیق، سعی کردم با زنی که مهمان او بوده با خیال راحت بچه‌اش را شیر می‌داد، توصیف مناسبی از فرمانده‌عتیق ارائه بدهم.

پنجمین منتقد جلسه، بهاره قوام‌زاده در نقد داستان «ابرهای زرد» به قلم خانم افتاده صحبت‌های خود را این‌گونه آغاز کرد و گفت: از اسم داستان شروع می‌کنم که درون‌مایه دارد و انتقال‌دهندۀ اطلاعات است. ابرهای زرد که در اثر بمباران شیمیایی در فضا ایجاد شده است و بحران داستان را نشان می‌دهد. صحنه‌پردازی می‌کند و این اسم در خود داستان هم به کار رفته. مقدمۀ خوب داستانی همیشه با عدم تعادل شروع می‌شود و چه بهتر که با عمل داستانی باشد تا با توصیف و گفت‌وگو. البته اینجا مقدمه با عمل داستانی را داریم. مقدبه نظر من بهتر بود این عدم تعادل را از «فقط سه روز مانده بود به عید و اگر مأموریت نباشم، امسال سال تحویل خانه هستم»، شروع می‌شد. مقدمه با یادآوری ذهنی شروع شده است و خواننده هنوز چیزی از شخصیت داستان نمی‌داند و با فضای داستانی آشنا نشده است و نمی‌داند چرا تعادل بر هم خورده است. بهتر بود که در ماشین یا موقع حرکت، این یادآوری‌ها صورت می‌گرفت. چون زاویه‌دید محدود به ذهن حمیدرضاست و سوم‌شخص است و زمان روایت ما زمان حال است، نقش زمان روایت در ایجاد سرعت متناسب داستانی خیلی مهم است و از مرحلۀ به‌هم‌خوردن تعادل آغاز می‌شود و نه از زمان اتفاقات کم‌اهمیت. گرچه همین اتفاقات کم‌اهمیت باعث روشن‌شدن انگیزۀ رفتاری شخص می‌تواند باشد، ولی بهتر بود که از تکنیک‌های تلخیص و یادآوری و بازگشت به گذشته استفاده کنیم و به‌این‌ترتیب اطلاعات را به خواننده منتقل کنیم. نویسنده از تکنیک روایت منقول استفاده کرده است که همان روایت راوی است. نویسنده با کمترین کلمات بیشترین اطلاعات موردنیاز خواننده را در اختیار او گذاشته است و باعث افزایش ریتم داستانی شده است. نویسنده از لحن و لهجه به‌خوبی استفاده کرده است. داستانی احسا‌برانگیز است که خواننده از روی نوشته تصویر ذهنی داشته باشد و هم‌زمان صدای شخصیت داستان را هم بشنود. لحن موجب انسجام در داستان شده است و به فضاسازی و اتمسفر و شخصیت‌پردازی کمک کرده است.

در ادامه، نویسندۀ داستان «ابرهای زرد» گفت: من این داستان را برخلاف داستان قبلی با اطلاعات صفر نوشتم. تنها چیزی که خواهر شهید به ما گفتند، این بود که راجع‌به تاول‌زدن صورت برادرشان موقع شهادت گفتند و اینکه بر اثر آن شیمیایی که در آن مسیر تا باختران اتفاق افتاده، شهید شده‌اند. من هیچ اطلاعات دیگری نداشتم. یادم است که با خواهر شهید تماس گرفتم و گفتم که می‌خواهم بدانم دقیقاً چه اتفاقی افتاده است موقع شهادت آقامجید؛ ولی ایشان گفتند که من اطلاعی ندارم. مجبور شدم در اینترنت سرچ کردم و خوشبختانه توانستم در یک سایتی وقایعی که اتفاق افتاده بود برای شهید عتیقی‌نژاد و دوستانشان در آن ماشین را پیدا کنم. شخصیت‌ها کاملاً واقعی هستند؛ یعنی حمیدرضا و اصغر اصفهانی بودند. حسام که یک یا دو دیالوگ فقط داشت، شیرازی بود و مجید که اهوازی بود. لهجه‌ را سعی کردم با این واقعیتی که می‌دانستم از آن‌ها دربیاورم. زندگی‌نامۀ هریک از این شهیدان را هم خواندم. اینکه حمیدرضا کمربند مشکی داشت یا تازه داشت دختردار می‌شد، واقعی بود. چیزی که برایم جالب بود و می‌خواستم بنویسمش، چگونگی این شیمیایی‌شدن بود. خواهرشان گفتند که مدارک مهمی را می‌خواستند تحویل بدهند که در راه شیمیایی شدند. بقیۀ موارد را توانستم از منابع پیدا کنم.

ابوالفضل درخشنده در انتهای این برنامه گفت:‌ کتاب فرمانده‌عتیق از همین مراسمات شعاری شکل گرفت. گفتیم که اگر برای دیدار با خانوادۀ شهدا بیاییم، تولید کتاب خواهیم داشت. ولی واقعیت اینجاست که ما نرفتیم، همه طلبیده شدیم. چون بعد از مدتی، مادر شهید به رحمت خدا رفت و دیگر فرصت بهره‌مندی از مادر شهید را نداشتیم. مادر شهید کسی بود که کار نفوذی‌ها را خنثی می‌کرد. یعنی کسی که هیچ تخصصی ندارد؛ ولی کارهایی را انجان می‌دهد که آدم‌های تحصیل‌کرده و شخصیت‌های ضدبرانداز انجام می‌دهند. نفوذی‌ها چه کسانی بودند؟ کسی بود که گران‌فروشی می‌کرد. ارزاق مردم را احتکار می‌کرد و  با قیمت‌های سرسام‌آور می‌فروخت. بعد در نماز جمعه صف اول بود. هواپیمای عراقی را که زدند و دوتا اسیر گرفتند، همین احتکارچی آمده بود و می‌خواست اسرا را بکشد. فرمانده‌عتیق سینه سپر می‌کند و می‌گوید در قاموس ما مسلمان‌ها اسیرآزاری وجود ندارد. بعد که دقت می‌کند، می‌بیند این مرد همانی است که  فرمانده‌عتیق برای مقابله با او و جلوگیری از نارضایتی مردم، تخم‌مرغ و شکر تهیه می‌کرد و جلوی مغازۀ این گران‌فروش بساط می‌کرد. یعنی نقشۀ براندازی نرم و ایجاد نارضایتی مردمی را این مادر شهید، گرچه سواد تخصصی نداشت، خنثی می‌کرد. نفوذی آن احتکارگر بود که صف اول نماز جمعه می‌نشست؛ اما با گران‌فروشی خودش داشت نارضایتی مردم را ایجاد می‌کرد. نکات بسیار بکری در این زندگی‌نامۀ شهید و مادر شهید است. فرزند شهید اطلاعات عملیاتی بود. سرباز گم‌نام بود. خانواده تا بعد از شهادتش هم نمی‌دانستند. از دامان زن مرد به معراج می‌رود. مادر شهید با شیری که به فرزندش داد، او اطلاعات‌عملیاتی شد، سرباز گم‌نام شد. ماه‌ها وهفته‌ها نبود. رفته بود در اردوگاه اسرای عراق زندگی کرده بود. مادر شهید ژنی را که منتقل کرده است، در خودش هم وجود داشته. جریان‌شناسی و ضدانقلاب‌شناسی و ضدبراندازی نرم را مادر شهید هم می‌دانست. پرستارهایی را که از اقصی‌نقاط کشور آمده بودند، شب به شب جمع می‌کرد در خانۀ خودش و عین یک مادر از آن‌ها محافظت می‌کرد. چرا؟ چون اندیمشک شهر اشباح بود. شهر گرگ‌ها بود. ستون پنجم دشمن بیشترین هجمه را روی شهر اندیمشک آورده بود. ما هروقت که می‌رفتیم اندیمشک، این عناصر بدلی و ستون پنجم دشمن بلایی سر ما درمی‌آوردند که ما منزجر می‌شدیم از اندیمشک. چون اندیمشک مرکز ثقل مواصلاتی بود، بیشترین توجه دشمن هم به اندیمشک بود؛ به‌خاطر همین هم مادر شهید دقیق شناخته بود. این‌ها را برای این می‌گویم که جریان‌شناسی را درک کنیم.

درخشنده در ادامه گفت: اما دوستانی که زحمت کشیدند و آمدند آنجا، سعی کردند که هنرنمایی قلمشان مستند داستانی باشد. یعنی صحنه‌های به‌هم‌پیوسته که از وقایع اصلی و فرعی تشکیل شده است. هنرمندان ما وقایع اصلی را شنیدند  و بیشتر از این‌ها را هم فرصت بیانش نبود. خلاقیت ذهنی و هنر قلمشان باید وقایع فرعی ایجاد می‌کرد تا هرکدام از این دوستان یک کتاب مستقل داشته باشند. چون فرصت در داستان کوتاه خیلی کم بود، خلاقیت برای ایجاد داستان‌های واسطه برای جذابیت اصل واقعه خیلی کم بود. به همین خاطر، در فرصتی چهل‌روزه تمام این کارها به‌لطف خدا انجام شد. آن فرصت لازم برای اینکه دوستان بتوانند برای جذابیت داستان یا ضرب‌آهنگ متناسب داستانی از وقایع به‌هم‌پیوسته استفاده کنند، نبود؛ ولی قلمی را که متبرک شده و سعادت پیدا کرده و به این قشنگی نوشته را می‌بوسم. اما این شهید ارزشش به‌مراتب بیشتر از بضاعت ما بود.»

لینک خبر:

https://sarv.farhangsara.ir/tabid/1165/ArticleId/103890/.aspx

 

 



Share



     
    ارسال نظر پیرامون این مطلب:

  نام و نام خانوادگی:            ایمیل:            آدرس وب سایت یا وبلاگ:   

       متن پیام: